۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

و چه زیبا شد ان شب
که اسمان خودش را جا گذاشت
چشم هایش به اواز در امدند
گونه هایش از نور سرخ شد
وقتی زمین به خواستگاریش رفت
عقل سرازیر بال های فرشتگان شد بال ها سوختند
شلاق های لطیفت بر پیکرم مانده .
یادت رفته با خودت ببریشان
مگر نمی دانی دیگر تاب سنگینیشان را ندارم
همچون رقص شبانه ی باد در بستر برگ های مرده
شوم بودم
سیاهی شب با دستانش
ماه را خفه می کرد
و من گویی خود را می کشتم
و با ضربه های فراموش شدگان
هر لحظه به خود می امدم
چرا دیگر اب جوی ها نجات دهنده ی ماه نیستند ؟
غرش های انان همچو دیوانگان تنها طنین قلبم را به یاد می اورند
چرا دیگر شاهزاده با اسب سپید نمی اید؟
نکند از هم اغوشی ماه ذیوانه شده است
باز مستیت توان شنیدن ناله هایم را ندارد
چرا نمی ایی ماه دارد می میرد؟
چرا امشب صبح نمی شود؟

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

باز به مانند همیشه
اشکانم شانه هایت را می خواهد
نه برای ان که مانند قطره ای در دریایش غرق شود
دستانم نوازش دستانت را می خواهد
نه برای ان که پیچکش شود
وجودم اغوشت را التماس می کند
نه برای ان که به مانند برگی ناجی قطره ای همچون من است
پاهایم یگانگی راهت را می پویند
نه برای ان که حقیقی ترین راه است
هیچ می بینی که چگونه تمام اجزای وجودم
تو را فریاد می کنند
شانه هایت دستانت اغوشت راهت جزئی از توست
و تویی
ان یگانه
وصف نا شدنی

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

و ان هنگام که در دستانم غیر اتش ندارم
به سویت باز می گردم
خواهم تو را همچون تمام نداشته هایم داشته باشم
زلال تر از اب
لطیف تر از افتاب
شفاف تر از هوا
تا در دستانم جاری شود
تا بشوم
و جان دهم

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

مثل هیچ وقت
باد می شوم
در اغوشت جایم بده
محکم تر از فولاد
جاودان تر از سنگ
چشمانم بوسه ات را می خواهد
و گیسوانم نوازشت را
مثل هیچوقت